+

تفاوت ریسک و عدم قطعیت

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۵

دو جعبه داریم. جعبه الف حاوی صد توپ است، پنجاه تا قرمز و پنجاه تا مشکی. جعبه ب هم صد تا توپ دارد، اما نمی دانی چندتای شان قرمزند و چندتای شان مشکی. اگر بدون نگاه کردن یکی از جعبه ها را برداری و توپ قرمز از آن بیرون بیاوری، صد دلار برنده می شوی. کدام جعبه را انتخاب می کنی؟ الف یا ب؟ اکثر مردم جعبه الف را انتخاب می کنند.

بیایید با همین جعبه ها یکبار دیگر بازی کنیم. این دفعه اگر توپ مشکی برداری، صد دلار می بری. الان سراغ کدام جعبه می روی؟ اغلب مردم دوباره جعبه الف را انتخاب می کنند. اما این غیر منطقی است! در دور اول، تو فرض کردی جعبه ب توپ قرمز کمتر (و توپ مشکی بیشتری) دارد. بنابراین، به لحاظ منطقی باید این بار جعبه ب را انتخاب کنی. نگران نباش. بر خلاف انتظار در این خطا تنها نیستی. به این نتیجه پارادوکس السبرگ می گویند که به احترام دانیل السبرگ (Daniel Ellsberg)، روان شناس سابق هاروارد، این طور نامگذاری شده است. پارادوکس السبرگ به طور تجربی ثابت می کند ما احتمالات معلوم را به احتمالات نامعلوم ترجیح می دهیم. بنابراین به مباحث ریسک و عدم قطعیت (یا ابهام) و تفاوت بین آنها می رسیم.

ریسک یعنی این که احتمالات معلوم اند. عدم قطعیت یعنی احتمالات نامعلوم اند. بر اساس ریسک، شما می توانید تصمیم بگیرید قمار بکنید یا نه، اما در قلمرو عدم قطعیت اتخاذ تصمیم بسیار دشوارتر است. واژه های ریسک و عدم قطعیت به اندازه کاپوچینو و اسپرسو اشتباه گرفته می شوند، البته با عواقب جدی تر. تو با ریسک می توانی محاسباتت را انجام بدهی، ولی با عدم قطعیت نمی توانی. دانش سیصد ساله ریسک، آمار نامیده می شود. استادان فراوانی با آن سروکار دارند، اما حتا یک کتاب درسی هم درباره موضوع عدم قطعیت وجود ندارد. به همین دلیل، تلاش می کنیم عدم قطعیت را در طبقه بندی های ریسک وارد کنیم، اما واقعاً جایی برایش نیست. به این دو مثال دقت کن: یکی درباره پزشکی (که صدق می کند) و یکی از اقتصاد (که صدق نمی کند).

میلیاردها انسان روی زمین زندگی می کنند. اندام های ما تفاوت زیادی با هم ندارند. همه مان قامت تقریباً یکسانی داریم (قد هیچ کس سی متر نیست) و سن و سال مشابه (هیچ کس ده هزار سال یا یک هزارم ثانیه عمر نمی­ کند). اغلب ما دو چشم، چهار دریچه قلب و سی و دو دندان داریم. در واقع، متجانس هستیم؛ شبیه به همدیگر، همان طور که موش ها شبیه هم اند. به همین دلیل، بیماری های مشابهی هم وجود دارند و کاملاً منطقی است اگر مثلاً بگوییم «سی درصد ریسک وجود دارد که به خاطر سرطان بمیری.»

به عبارت دیگر، این ادعا بی معناست «سی درصد احتمال دارد ارزش یورو ظرف پنج سال آینده با کاهش مواجه شود.» چرا؟ چون اقتصاد در حوزه عدم قطعیت قرار می گیرد. میلیاردها واحد پولی قابل مقایسه وجود ندارد که از پیشینه تاریخی آنها بتوانیم چنین احتمالاتی را محاسبه کنیم. تفاوت بین ریسک و عدم قطعیت تفاوت بین بیمه عمر و قرارداد معاوضه اعتباری (CDS) را توصیف می کند. CDS نوعی سیاست بیمه ای در قبال مشکلات خاص مانند ناتوانی شرکت در پرداخت هاست. در مورد اول (بیمه عمر)، در حوزه قابل محاسبه ریسک هستیم؛ در مورد دوم (سی.دی.اس)، با عدم قطعیت مواجه ایم. این سردرگمی در ایجاد بحران مالی سال ۲۰۰۸ نقش داشت. اگر چنین عباراتی را شنیدید، نگران نشوید «ریسک تورم حاد فلان درصد است» یا «ریسک ارزش خالص دارایی بهمان است».

برای اجتناب از قضاوت عجولانه، باید یاد بگیری عدم قطعیت را تحمل کنی، کار سختی است و نمی توانی همواره بر آن تأثیر بگذاری. آمیگدال تو نقشی حیاتی ایفا می کند. آمیگدال منطقه ای به اندازه بادام در وسط مغز انسان است که مسئولیت پردازش احساسات و خاطرات را بر عهده دارد. بسته به ساختار آمیگدال ذهنت، عدم قطعیت را آسان تر یا دشوارتر تحمل می کنی. این به خصوص در جهت گیری های سیاسی ات آشکار است. هر چه از عدم قطعیت متنفرتر باشی، محافظه کارانه تر رأی می دهی. دیدگاه های سیاسی تو تا حدی ریشه های بیولوژیکی هم دارند.

در هر دو حالت، هر کسی که امیدوار است شفاف فکر کند باید تفاوت بین ریسک و عدم قطعیت را متوجه بشود. فقط در چند حوزه محدود می توانیم روی احتمالات حساب کنیم: کازینوها، پرتاپ سکه و کتاب های احتمالات. اغلب اوقات با مشکل عدم قطعیت مواجه ایم. یاد بگیر با آن کنار بیایی.

برگرفته از کتاب هنر شفاف اندیشیدن، نوشته رولف دوبلی، ترجمه ی عادل فردوسی پور و همکاران، نشر چشمه

گزارش های باستان شناسی از سال ۱۹۹۵ خورشیدی

۳ اردیبهشت ۱۳۹۵

«کوله بارتان را ببندید و آماده سفر شوید، تا چند لحظه دیگر ما در ۱۹۹۵ شمسی یا سال ۲۶۱۶ میلادی خواهیم بود. وقتی به مبدا برسیم شما هیچ چیز از گذشته و از سفری که کرده اید را به خاطر نخواهید آورد، انگار که در همان زمان در حال زندگی  بوده اید. آنجا شما باید کاری را به سرانجام برسانید. به شما یک ماموریت داده شده است، یک کاوش باستان شناسانه. شما مامورید که به عنوان یک باستان شناس با تمرکز بر ۶ قرن پیش، به بررسی همه جانبه جامعه شهری در ایران بپردازید. برای دسترسی به بقایای برخی از شهرهای ایران مجبورید که به دل کویر سفر کنید یا مطالعات خود را زیر دریا پی گیری کنید، برخی از شهرها هم هنوز جای خودشان هستند».

آنچه در بالا خواندید، یک تکلیف درسی است که در دو کلاس، در دو شهر مختلف به دانشجویانم سپردم. از دانشجویان خواستم که در مدت یک هفته بر روی این موضوع فکر کنند و نتایج تلاش ذهنی شان را به صورت مکتوب در کلاس ارائه کنند. آنچه در ادامه می خوانید خلاصه ای است از دست نوشته های آنان.

تا جایی که می توانستم حفظ امانت کرده و بدون دخالت، نوشته ها را منعکس کرده ام.

«تا همه چیز را از دست ندادند، دست به تغییر نزدند. چند سالی از انقلاب نوین ایران نمی گذرد. شاید دیگر نتوان خیلی از اشتباهات را جبران کرد. دیگر نه نام مولانا از ایران است و نه یوزپلنگ ایرانی را می توان یافت. اما تکامل اندیشه در ایران پایه های فرهنگی را ساخته اند تا رویاهای مردمان ۶۰۰ سال پیش را به واقعیت تبدیل کند».

«طی تحقیقاتی که بر روی بقایای شهر اصفهان انجام دادم، به نتایج جالب توجهی رسیدم. با بررسی بقایای استخوان های مردمان آن زمان به ساییدگی هایی روی این استخوان ها پی بردیم که نشان از گرایش زیاد مردم آن زمان به عمل های زیبایی دارد. همچنین از بررسی سیستم حمل و نقل متوجه شدیم که در آن زمان تقریبا در هر خانه یک اتومبیل داشته اند و همین مسئله منجر به ترافیک در سطح شهر شده و به تبع برخی اختلالات روانی را ایجاد می کرده است».

«کاوش هایی که انجام شد، آثار و بقایا و فسیل هایی را نمایان کرد که به نظرم می رسد از چیزی است که به آن درخت می گفتند. درخت در آن زمان پیده ای متداول بوده و حتی در برخی از مناطق شهری گونه های زیادی از درختان و گیاهان حیات داشته اند».

«از طریق نمونه برداری مسیری یافت شد که به نظر خاک مرطوب و حاصل خیری داشته و محل رشد انواع گونه های زیستی بوده است. لذا با انطباق شرایط فوق و یافته های امروزی، این استنباط به عمل می آید که به این مسیر در قدیم «رودخانه» می گفتند و با مراجعه به کتب تاریخی، اسناد و عکس ها دریافتیم که نام آن «زاینده رود» بوده است».

«با مطالعه آثار به جای مانده، عکس ها و نمونه برداری ها، مسیرها و شیارهایی در هم پیچیده در سرتاسر شهر با اشکال خطی، دایره ای و منحنی شکل و مسیرهایی در داخل زمین مشاهده شد که آدما ها با اتاقک هایی مستطیل شکل با جنس هایی از آهن و فولاد بر روی این مسیرها رفت و آمد می کردند. آن مسیرها بسته به شکل خیابان، کوچه، میدان، پل یا … نام داشتند و آن اتاقک ها اتومبیل نام داشتند و در آنها کار بیهوده ای به نام رانندگی انجام می شده است.»

«مشاهدات مربوط به محل دفن انسان ها و همچنین مطالعات زیست شناسی نشان می دهد که متوسط عمر انسان ها در آن زمان بین ۷۰ تا ۸۰ سال بوده است که خیلی کم به نظر می رسد، بسیاری از مرگ و میرها هم به خاطر سموم و آفاتی است که خودشان در محیط استفاده می کردند. یک نادانی تمام عیار در میان اجداد ما».

«به نظر می رسد که در آن زمان منافع شخصی در اولویت قرار داشته و افراد کمتر جمع گرا بوده و به یکدیگر کمک می کردند. قوانین در حد یک نوشته بوده زیرا کشفیات من نشان می دهد که کمتر کسی به آن عمل می کرده است. افراد فقیر روز به روز فقیرتر می شدند و در سختی های بیشتری فرو می رفتند. اختلاف طبقاتی شدیدی حکمفرما بوده و کسی برای حل آن اقدامی نکرده».

«از مطالعه باستان شناسی دریافت می شود که خیلی از افراد از لحاظ روحی دچار بیماری بوده اند و افسردگی بسیار شایع بوده است».

«انسان های آن زمان فقط ریه های اکسیژنی داشتند، این خیلی عجیب است در حالی که ما حالا ریه های دوگانه داریم که هم می توانیم اکسیژن و هم دی اکسید کربن را تنفس کنیم».

«من فکر می کنم که مردم ۶۰۰ سال پیش در نهایت جاهلیت زندگی می کردند. به نظرم باید به آنها مدال حماقت داد. آنها دود را از انواع مختلف چیزها مانند سیگار وارد ریه های خود می کردند و جالب اینکه برای این مواد هزینه هم می دادند. یکی دیگر از حماقت های مردم آن دوره پدیده ای به نام بانک بوده است که مردم پول خود را در آنجا نگه می داشتند و بانک این پول را به دیگران قرض می داد و پول بیشتری دریافت می کرد».

«من در کنار برخی از اجساد دستگاهی یافتم که در آن زمان به آن تلفن همراه می گفتند. مردم اصلا خود را از گوشی های همراه خود جدا نمی کردند و خیلی از وقت خود را صرف آن می کردند. در بررسی استخوان های به جا مانده مشخص شد که چون مدت طولانی آنها از این وسیله استفاده می کردند، انگشتان دست آسیب بیشتری دیده است».

«به نظر می رسد که در آن زمان مصرف مواد پلاستیکی در بین مردم بسیار زیاد بوده است. و احتمالا مردم تمایل چندانی به بازیافت آنها هم نداشته اند. از میان مواد مصرفی، لوازم آرایشی جایگاه اول را داشته اند. نمی دانم در آن روزگار چه فرهنگی حاکم بوده است که این چنین استفاده از این مواد رونق داشته است».

«می خواهم با نهایت تاسف و خشم در مورد آثار باستانی و نحوه نگه داری آنها توسط مردم آن زمان سخن به میان آورم. این شهر دارای زیباترین و بهترین آثار باستانی بوده است، ولی برای آنان اهمیتی قائل نبودند».

«جایی که من در آن زندگی می کنم، اصفهان نام داشته است. اما امروز دیگر چیزی به اسم شهر، استان یا کشور یا به طور کلی مرز وجود ندارد. آنچه که هست، کره ی زمین است، سیاره ای که بخشی از انسان ها آن را برای محل سکونت خود برگزیدند. دیگر انسان ها نیز سیارات دیگر را برای زندگی انتخاب کرده اند».

«از خلال برخی اسناد ضبط شده، می توان برداشت کرد که مردم این منطقه در سیستمی مبتنی بر پول می زیسته اند. آنها برای جریان زندگی خود از این کاغذ استفاده می کردند، چیزی که به نظر می رسد تنها مختص این شهر یا منطقه نبوده، بلکه در بسیاری از مناطق دیگر آن زمان وجود داشته است. مردم این شهر بیش از اینکه پول های کسب کرده ی خود را در راه رفاه یکدیگر مصرف کنند، در مواردی مصرف می کرده اند که عملا کمکی به خودشان و به هم نوعانشان نبوده است. آنها آنقدر به اعتقادات مذهبیشان وابسته بودند که عملا مسایل نوع دوستی و اخلاقی را کنار گذاشته و تنها به آنها دل بسته بودند».

«آثار حاکی از آن است که زنان عموما پوششی بیش از مردان داشته اند، که این خود شاید به دلایل مذهبی بوده که زنان را دارای نوعی عفت نشان می داد و به دلایل بعضا غیر منطقی آنها را از بسیاری از کارها منع می کرد».

«جوانان در آن دوران بعد از اتمام تحصیل و گذراندن چندین سال جهت آموختن علم (چیزی که امروزه تنها در چند دقیقه انجام می شود) بدون امید چندان و یا انگیزه بخصوصی از محل تحصیل خارج می شده و به دنبال کار می گشته اند. درست همانند یک کارخانه ی تولیدی کالا که برای کارخانه های دیگر کالا تولید می کند».

به سبک پژوهش های کیفی، آنچه در بالا در داخل گیومه ها آمد، بریده هایی بسیار موجز از نوشته های دانشجویان است.

دو نکته عمده از میان تمامی صحبت های دانشجویان قابل فهم است که هر دو البته به عنوان اهداف این تحقیق کوچک آینده پژوهانه در نظر گرفته شده بودند. اولین هدف مربوط به تحلیل انتقادی زمان حال از دیدگاه آیندگان و دومین دیدگاه بررسی تصاویر آینده است. در واقع به صورت ساده تر باید این طور گفت که سوال این پژوهش منجر به یک حرکت رفت و برگشتی از حال به آینده و از آینده به حال می شود. نقد زمانه در کنار ساخت تصاویر سیاه و سفید از آینده.

مسئله نقد کاملا از میان نوشته های دانشجویان مشخص است. نقد سیستم بانکی، نقد سیستم حمل و نقل، نقد رفتار و تعامل با محیط زیست، نقد فرهنگ مصرف گرایی و …

اما ظرافت بیشتر نوشتارهای دانشجویان در تصویرسازی از آینده است که گاهی سیاه و گاهی سفیداند. علاوه برآن که رگه هایی از تفکرات علمی – تخیلی نیز چاشنی نوشته ی بعضی از دانشجویان خوش فکر شده است.

سخن را کوتاه می کنم، بیش از آنکه قصد پرداختن به ذهنیات دانشجویان را داشته باشم، هدفم معرفی روشی در آینده پژوهی است که امکان بررسی تحلیلی وضع موجود و تصاویر آینده را می دهد. علاوه بر آن نشستن بر بال خیال باعث می شود از حرکت میان نفی وضعیت بد موجود و وضعیت مطلوب آینده، برخی راه کارهای این تغییر وضعیت نیز استخراج شوند که بسیاری از این راه کارها می توانند از جنس علمی – تخیلی ها و آرمان شهرها باشند.

واقعیت مجازی و آینده آموزش

۲۶ فروردین ۱۳۹۵

اگر یک خوره فناوری باشید و یکی از هنرهای شما دنبال کردن اخبار دنیای فناوری باشد، با من هم عقیده ­اید که دو فناوری «واقعیت مجازی» و «واقعیت افزوده شده» گل سر سبد خبرهای فناوری در دنیای امروزاند. از کاربردهای آنها در طراحی بازی های کامپیوتری گرفته تا کاربردهای پزشکی و شبیه سازی و نظامی و تبلیغات و … ، انگار مصرانه به دنبال تحمیل سبک جدیدی از زندگی به ما هستند.

برای آنکه ارزش این فناوری را بهتر درک کنیم، بهتر است یک مثال عددی بزنم. استارت آپِ (Oculus VR) که در زمینه واقعیت مجازی به فعالیت می پردازد، در سال ۲۰۱۲، شروع به فعالیت کرد و در سال ۲۰۱۴ به ارزش ۲ میلیارد دلار توسط فیس بوک خریداری شد، تا عکس پالمر لوکی، موسس ۲۲ ساله ی این شرکت کوچک، روی جلد مجله فوربس نقش ببندد.

تنها در سه ماهه­ ی اول سال ۲۰۱۶، سرمایه گذاران چیزی حدود ۱.۱ میلیارد دلار در زمینه توسعه این فناوری ها هزینه کرده اند. هزینه هایی بدون درآمد و در بازاری مبهم و ناواضح. اینها البته نشانه خوبی است که سال ۲۰۱۶ طلیعه گسترش این فناوری ها و نزدیک کردن آنها به مصارف و کاربری نهایی است. این مسئله حدالقمدور در دنیای هنر هفتم قابل پی گیری است. برای مثال تجربه واقعیت مجازی از فیلم مریخی (The Martian) تا پایان سال جاری میلادی بر روی سه دستگاه HTC Vive، oculus Rift و Samsung Gear VR قابل استفاده خواهد بود و این مسئله یعنی انقلابی در صنعت سرگرمی.

از سوی دیگر باید مسئله گستردگی این فناوری را در نظر آورد. اگر تا قبل از این تنها تعداد کمی از مردم تجربه استفاده از واقعیت مجازی را داشته­ اند، اما از سال ۲۰۱۶ این تعداد به طور قابل ملاحظه ای افزایش پیدا خواهد کرد. برای مثال سامسونگ اعلام کرده است که خریداران گوشی هوشمند گلکسی S7 و یا S7 Edge می توانند یک دستگاه واقعیت مجازی Gera VR را به صورت رایگان دریافت کند. دستگاهی که در ارتباط با گوشی هوشمند آن را به یک هدست واقعیت مجازی تبدیل می کنند. همچنین شرکت های بزرگی چون نیویورک تایمز، کوکلا کولا، مک دونالد و … از فناوری ارزان گوگل کاردبورد (google cardboard) برای استفاده رایگان مشتریانشان استفاده می کنند. (برای آشنایی بیشتر با این فناوری اینجا را بخوانید).

اما با وجود عطش نسبت به این فناوری، هنوز زود است که بتوانیم با اطمینان نسبت به آینده آن اظهار نظر کنیم. ممکن است بودجه های تخصیصی به پروژه های تحقیق و توسعه در زمینه واقعیت مجازی کاهش یابند و شرکت های بزرگی مانند فیس بوک و سامسونگ در این حوزه خاص، عقب نشینی کنند. با این وجود و با اینکه نمی توانیم نسبت به میزان گستردگی و عمق نفوذ این فناوری در جنبه های مختلف بازار پیش بینی درستی داشته باشیم، اما نسبت به یک نکته می توان با اطمینان بیشتری سخن گفت و آن تاثیر شگرف این فناوری در نحوه یادگیری ماست. دلیل این ادعا هم ساده است:

«واقعیت مجازی فقط یک فناوری نیست، بلکه یک رسانه است.»

 

بگذارید کمی متاملانه تر این ادعا را بررسی کنیم. تا سال ۲۰۲۰ بیش از ۷۰ درصد از مردم جهان گوشی هوشمند خواهند داشت. این به معنی این خواهد بود که دسترسی به دیگران و ارتباطات انسانی گسترش فراوانی خواهد یافت و با تلاشی که کمپانی های معظمی مانند IBM و گوگل در جهت بهبود سیستم های ترجمه خود انجام می دهند، فاصله زبانی کاهش و ارتباطات گسترده ­تر نیز خواهد شد. اما این مسئله در حوزه آموزش و بخصوص بحث دموکراتیزه کردن آموزش چه تاثیری خواهد داشت؟

اگر مبنای قضاوت ما، تجربه کنونی ما از سیستم آموزش و پرورش کشور باشد که در آن شکاف دسترسی به امکانات آموزشی آیینه ای از شکاف درآمدی است، اوضاع به گونه ای دیگر است. ساختار کلاسیک کلاس درس را می توان به یک صحنه تئاتر شبیه دانست که در‌ آن معلم بر روی سن، دانش را عرضه و دانش آموزان مانند تماشاگران تئاتر آن را دریافت می کنند. صحنه های تئاتر تکرار نمی شوند و همان مطلب را همان دانش آموز در همان لحظه بایستی فرا بگیرد. بنابراین این سیستم تنها برای برخی از یادگیرندگان کار می کند و بقیه آنها مثل آن دانش آموزانی که با صحبت کردن مشکل دارند و یا نمی توانند از عهده درک برخی از آموزه های معلم خود در همان لحظه بر بیایند را به حال خود وا می گذارد.

اما با ورود فناوری های مدرن در آموزش دیگر لازم نیست که همه دانش آموزان همه چیز را در یک زمان و تحت یک فرایند یاد بگیرند. یادگیرندگان به زودی قادر خواهند بود که الگوهای خودشان در یادگیری را شکل دهند و با سرعتی که برای آنها مناسب است، یاد بگیرند. و نکته ای که مهم است این است که بدانیم که واقعیت مجازی یک رسانه بسیار مناسب برای انجام این کار است.

اما برای طرف داری از این عقیده باید به یک سوال دیگر نیز پاسخ دهیم. سوال اینجاست که در چندین سال گذشته به وفور وسایل کمک آموزشی مانند فیلم ها، کتاب های الکترونیکی، بازی های کامپیوتری و غیره وارد بازار آموزش شده اند و نقش خود برای بهبود فرایند یادگیری را ایفا کرده اند. با این وجود واقعیت مجازی چه برتری نسبت به چنین مواردی دارد؟

برای پاسخ به این سوال ما پای مفهوم خلاقیت و کنجکاوی را وسط می کشیم.

دسترسی به اطلاعات برای آموزش کافی نیست. خلاقیت نیز لازم است. انسان ها باید برای یادگیری برانگیخته شوند. در واقع تفاوت بین کسانی که یاد می گیرند و کسانی که یاد نمی گیرند به اندازه زیادی مربوط به سطح کنجکاوی آنهاست. تحقیقات علوم اعصاب در دانشگاه کالیفرنیا نشان می دهد که وقتی در مراحل یادگیری نسبت به چیزی کنجکاو می شویم، مغز ما مقداری دوپامین آزاد می کند که باعث توجه بیشتر ما و بالا رفتن سطح به یادسپاری ما می شود. به واقع نکته مهم این است که کنجکاوی باعث بهبود حافظه ما می شود.

شاید اگر کمی به دوران تحصیل خود نگاه کنیم این نکته برای ما هم اتفاق افتاده باشد، معلم های خسته کننده و معلم های انگیزه دهنده. مباحث کدام درس بیشتر در ذهن شما مانده است؟ معلمی را تصور کنید که بدون هیچ تلاشی برای ایجاد انگیزه در دانش آموزان خود، صرفا سعی در انتقال مطالب کتاب به کلاس دارد، و نیز معلمی را تصور کنید که با کمک ذهن انگیزی، ایجاد پرسش و کنجکاو کردن دانش آموزان سعی در انتقال مفاهیم دارد، کدام کلاس آموزنده تر است؟!

اما حتی اگر از نعمت چنین معلمان فرهیخته ای برخوردار باشیم، در نهایت این موجود نازنین می تواند بهترین تاثیرگذاری را در کلاس های با حداکثر ۲۵ دانش آموز داشته باشد.

در چند سال اخیر کتاب های آن لاین و ویدیو های آموزشی نیز به معلم ها در آموزش کمک زیادی کرده اند و به نسبت می توانند به صورت گسترده تری به کار روند، اما این ابزارها نمی توانند انگیزاننده و تعاملی باشند. آنها از عهده شبیه سازی و تصویرسازی بر نمی آیند. برای آنکه اهمیت تصویرسازی در فرایند ایجاد انگیزه و کنجکاوی و در نهایت یادگیری درک شود، بگذارید دوباره به دوران تحصیل خود برگردیم.

احتمالا با من هم عقیده باشید که برخی از مباحث مانند شیمی را خیلی سخت می توان جذاب و انگیزاننده درس داد. به نظر می رسد که یک رشته بی پایان از مولوکول ها و اتم ها وجود دارند که باید آنها را یاد گرفت (هنوز تلخی به یادسپاری جدول مندلیف در ذهنم هست). با وجود این سختی، شیمی از جمله آن موضوعاتی است که پتانسیل بالایی برای جذاب شدن دارد. مطالعه بر روی ساخت بلوک هایی از مواد و فهم اینکه چگونه اتم ها و مولوکول ها برای ساختن موادی که اطراف ما هستند، کنار هم قرار می گیرند، یک نمونه عالی و جذاب برای دیدن دنیای پیرامون ماست.

اما در کلاس های درس علوم دقیقه مانند شیمی، زیست شناسی و فیزیک، مباحث بدون در نظر گرفتن زمینه های آنها ارائه می شوند. بنابراین یادگیرنده ی داستان ما باید انبوهی از ساختارهای مولوکولی، سلول ها یا اجزای فیزیکی، خواص آنها و احتمالا برخی فرمول های ریاضی در مورد آنها را به خاطر بسپارد، بدون آنکه بتواند آنها را تجسم کرده و از آنها تصویری در ذهن داشته باشد. در اینجا کنجکاوی بروز نخواهد کرد. دانش آموزان خوب حفظ می کنند و دانش آموزان بد متنفر می شوند.

حالا این روش را به عنوان یک روش جایگزین تصور کنید:

 واقعیت مجازی به احسان دانش آموز سال چهارم دبستان این امکان را می دهد که یک مولوکول آب را در فضا و محیط خودش دنبال کند. وقتی این مولوکول به وسیله نور خورشید گرم می شود، بخار می شود و بالا می رود. او می بیند که چطور این مولوکول آب به ابرها ملحق می شود و به وسیله باد به بالای جنگل ها برده می شود و می بیند که چطور مولوکول های آب کنار هم جمع می شوند تا یک قطره باران را تشکیل دهند و از ابرها فرو بریزند. در تمامی این سفر علمی، حس کنجکاوی احسان برانگیخته می شود.

اگر من در بالا، مثال احسان را به درستی نوشته باشم، پس کلماتی که در بالا نوشتم حتما شما را وارد فضای تصویر سازی کرده است (شما هم احتمالا یک سفر ذهنی خیلی کوتاه داشتید یا حداقل چند نماد از این چرخه، مانند قطره، باران و ابر از ذهن شما گذشته است). این نشان می دهد که چطور ما با خواندن یک کتاب یاد می گیریم. در واقع نشان دهنده فرایند یادگیری حین مطالعه متن است. ما یک مجموعه نشانه ها، نمادها و ایده ها را از متن دریافت کرده و آنها را به تصاویر ذهنی قابل فهم تبدیل کرده و به مفهوم پردازی اطلاعات در ذهن خود می پردازیم. سپس ما یادگیری خود را با دنبال کردن کنجکاوی هایمان پی می گیریم، مفاهیم را در هم می آمیزیم، و مفاهیم جدیدی در ذهن خود خلق می کنیم.

بنابراین هرقدر در فرایند یادگیری، امکان تصویرسازی بیشتر باشد، کنجکاوی ها بیشتر برانگیخته شده و یادگیری موثرتری اتفاق خواهد افتاد. نکته اصلی و ادعای مهم این نوشتار نیز در همین مسئله نهفته است که واقعیت مجازی به عنوان یک فناوری – رسانه، امکان تصویرسازی مفاهیم را از هر زمانی در تاریخ بهتر فراهم خواهد کرد.

نسل آینده کلاس های آموزشی، مجهز به فناوری واقعیت مجازی خواهند بود. در آینده ای نه چندان دور، نیازی نیست دانش آموزانی که در کلاس زیست شناسی نشسته اند، برای فهم جریان خون در بدن یک جاندار به عکس های زخمت کتاب زل بزنند، آنها با کمک فناوری واقعیت مجازی در درون رگ های جاندار حرکت خواهند کرد. و دانش آموزان درس فیزک، برای فهم کیهان به ساده ترین مثال از منظومه شمسی که روی تابلو کشیده شده باشد، بسنده نخواهند کرد. آنها شانس این را خواهند داشت که بر روی مریخ فرود بیایند و شرایط جوی آنجا را جلوی چشمان خود داشته باشند.

نئوفالگیرها؛ کاسبان صنعت پیش بینی

۱۹ فروردین ۱۳۹۵

پیش بینی کاری است که همه ما انسان ها تقریبا به طور پیوسته و همواره در حال انجام آن هستیم. از خرده پیش بینی های مربوط به برداشتن قدم بعدی در یک پیاده روی روزانه تا پیش بینی آینده های بلند مدت برای یک قرن بعد. اما چرا پیش بینی می کنیم؟!.

نیاز اساسی برای پیش بینی در احساس کنترلی است که به ما می دهد. اگر ما بتوانیم پیش بینی کنیم که چه اتفاقی خواهد افتاد، می توانیم کنترل بهتری روی تغییرات داشته باشیم. در تفکرات عمیق و تصمیم گیری ها، ما به طور پیوسته نگاهمان به فرداهاست. سعی می کنیم بهترین کاری را که می توانیم، انجام دهیم و از بدآینده ها جلوگیری کنیم. اگر ما بتوانیم آینده را به درستی پیش بینی کنیم، در راه درست قدم برخواهیم داشت و به اهدافمان خواهیم رسید. پیش بینی، ساخت زنجیره ای از علت ها و پیامدها است. اگر ما بتوانیم بین اقدامات امروز به عنوان علت ها و اثرات احتمالی آنها در آینده ارتباط برقرار کنیم، می توانیم پیش بینی کنیم. فهم زنجیره های علت ها و پیامدها، باعث رفتار عقلایی تر می شود.

اما پیش بینی هایی که ما می کنیم، اغلب بر اساس عقاید و آرزوهای ما هستند نه بر اساس اطلاعات دقیق و صحیح. از این منظر جای تعجب ندارد که اغلب این پیش بینی ها اشتباه از آب در می آیند. با این وجود ما از درست نبودن پیش بینی هایمان تعجب می کنیم و این اشتباه را به گردن عوامل دیگر می اندازیم. از طرفی وقتی در حوزه های عمومی تر پیش بینی می کنیم، اگر این پیش بینی اشتباه باشد، در پیش بینی های مشابه دیگر گم می شود و شما با همرنگ جماعت شدن در این اشتباه، در میان جمعیت پنهان می شوید.

با این وجود  هر چند ما در پیش بینی ناتوان هستیم، اما کسب و کارهای زیادی هستند که اساس کار آنها پیش بینی است. از تحلیل گران بازار گرفته تا مدل سازان پیش بینی آب و هوا. اما حتی متخصصان شناخته شده نیز پیش بینی کنندگان بدی هستند. نتایج یک مطالعه نشان داد که تحلیل گران بازار در وال استریت و کارشناسان فوتبال فقط کمی از میانگین پیش بینی عامه مردم بهتر عمل کرده اند.

صاحبنظران معمولا صحبت های خود را به جای بنا نهادن بر قطعیت، با کلماتی از حوزه احتمالات می آرایند. برای مثال می گویند که به احتمال ۳۰ درصد (یا با احتمال ضعیفی) بعد از ظهر بارانی خواهیم داشت. اما وقتی صاحب نظری آگاه چنین صحبت می کند، برای ما ناخوشایند است. احتمالات برای ما به همان اندازه ندانستن کامل، بی مصرف هستند. از نظر ما کسانی که حرف های خود را در قالب احتمالات بیان می کنند، افرادی غیر قابل اعتماد هستند. ما ذاتا احساسات قوی را به کلمات ضعیف ترجیح می دهیم. از این رو کسانی همچنان در میان ما زندگی می کنند که پیامبر گونه دم از دانستن آینده می زنند و هر چند آینده پژوهی چنین ادعاهایی را به تمسخر می گیرد، اما با این وجود آنها یک صنعت رو به رشد دارند (در اینجا منظور من تنها فالگیرهای کنار خیابان نیست، بلکه خیل عظیم به اصطلاح کارشناسانی است که به قول نسیم نیکلاس طالب کلاه برداران نمودارهای رنگارنگ هستند).

این نئوفالگیران معمولا از دو استراتژی استفاده می کنند. نخست استراتژی پیش بینی خطی که بر این اساس استوار است که الگوها تکرار می شوند. با وجود ابزارهای پیش بینی خطی و ابله ها، هر چیزی به آسانی روند پیدا می کند و نمونه های گذشته ای که موید نظریات این نئوفالگیران هستند، «مدرک» نام می گیرد.

دوم استراتژی های پیش بینی غیر خطی است که به این نکته واقفند که برخی از تغییرات ناگهانی و رادیکال هستند. چنین استراتژی هایی مبتنی بر نظر کسانی اند که می توانند تغییرات ناگهانی را پیش بینی کنند. پیش بینی کنندگان در استراتژی دوم همواره بر این امید هستند که یکی دو پیش بینی درست آنها بتواند سر پوشی باشد بر انبوهی از پیش بینی های نادرستشان. لذا در این دسته کسانی قرار می گیرند که حرف های عجیب تری از آنها خواهید شنید. این گروه اهل بافتن آسمان و زمین به هم هستند و معمولا نتایجی که آنها می گیرند مصداق «بزرگترین دروغ ها، باور پذیرترین آنها است»، می شود. آنها آنقدر درباره اتفاق های بزرگ در آینده دروغ می گویند تا بلاخره یکی از این پیش بینی ها درست از آب در آید و آن وقت از همان یک پیش بینی تصادفی، هزاران جلد کتاب می نویسند. نتایج یک تحقیق بر روی پیش بینی های اقتصادی نیز نشان داد که کسانی که توانسته بودند یکی پیش بینی بزرگ درست داشته باشند، معمولا در پیش بینی امور جاری و روندهای نرمال از متوسط پیش بینی ها، نتیجه ضعیف تری داشته اند. عطش ما به دانستن آینده ما را به پذیرش کورکورانه اشارات کسانی که مدعی دانستن آینده هستند، رهنمون می سازد.

همین جاست که ما طبق یک ویژگی ژنتیکی مان، آمارها را فراموش می کنیم و با داستان ها همنوا می شویم. داستان پیش گویان بزرگ.

به کانال تلگرام کافه فناوری بپیوندید.

آیا اساطیر آینده سازند؟!

۱۰ فروردین ۱۳۹۵

بعضی رفتارهای اساطیری هنوز در برابر چشمان ما، به حیات خود ادامه می دهند. البته مقصود بقایای ذهن و روحیه ی عتیق نیست. بلکه غرض اینست که برخی جهات و کارکردهای تفکر اساطیری جز عوامل سازنده وجود انسان اند (الیاده، ۱۳۹۲). در واقع در نگاه مدرن به اسطوره ها، عنصر اصلی که مورد توجه قرار گرفته، ماهیت الگو وار آنها برای ساخت و جهت دهی به هویت مدرن جوامع در حال شکل گیری است. چنان که به پندار “سورل” یکی از کاراترین ابزارها برای نفوذ بر یک اجتماع، آن است که تصویرهای خلاصه شده و ساده شده ای از یک آینده فرضی یا یک گذشته افسانه ای به آن اجتماع عرضه شود تا احساسات، جهت بگیرند و آن جمع، به سوی فعالیت رانده شوند. بدین ترتیب تا آن اندازه که می توان اسطوره های مورد پذیرش مردم به وجود آورد، می توان آنان را وادار به فعالیت کرد. اسطوره هایی که بدینگونه مشخص شده اند، گونه هایی از مسلک های ساده شده، یا به بیان بهتر، تصورهایی هستند که به شکل موضوع های محض و ناگهانی درآمده اند. به تدریج که جریان این اسطوره های ساختگی بتوانند در هماهنگی با اسطوره های سنتی، درونی شوند، نیروی بزرگتری به دست می آورند. این اسطوره های اجرایی، به همان اندازه که قادر به ایجاد نهضت های انقلابی هستند، می توانند به حفظ نظام مستقر نیز یاری برسانند. از اینجاست که نقش اسطوره ها در هویت سازی نوین روشن می شود (امینیان و مشهدی، ۱۳۹۱).

اسطوره با ایجاد پلی میان گذشته شکوهمند و آینده آرمانی، گروه های مردم را در این ایده که به کلیت واحدی به نام ملت تعلق دارند و آینده مشترکی برخوردارند، متفق می سازد. این اتفاق آرا که از طریق کارکرد اسطوره حاصل می آید، نقش تعیین کننده ای در ایده ملت و فرایند ملت سازی دارد (امینیان و مشهدی، ۱۳۹۱).

بنابر نظر یونگ، نماد راستین صرفا نظر به گذشته ندارد، بلکه در عین حال آینده نگر است، و بسا که ملازم با دگرگونی های مثبت و یا منفی باشد (مادیورو و ویلرایت، ۱۳۸۲). اگر بپذیریم که اسطوره شناسی می تواند در فرایند شناخت آینده به کار آید، خود را آماده آفرینش تصاویر بدیلی از آینده کرده ایم. تصاویری به مراتب فراتر و گسترده تر از آنچه که پیشینیان قادر به تصور و آفرینش آن در ذهن دوجایگاهی خود بودند (حجازی، ۱۳۸۸).

تحقیقات اخیر، ساختارهای اساطیری تمثیلات و سلوک هایی را که از طریق وسایل ارتباط جمعی بر جماعات تحمیل می شوند، روشن ساخته اند. آدم های داستان­های مصور نمودار روایت جدیدی از قهرمانان اساطیری یا فولکوری هستند. آنها به قدری مظهر مجسم آرمان های بخش عظیمی از جامعه شده اند، که دستکاری احتمالی نحوه کردار یا بدتر از آن، مرگشان، بحران های واقعی نزد خوانندگان بر می انگیزد؛ در اینصورت اینان از خود به شدت عکس العمل نشان می دهند و با ارسال هزاران هزار پیام به نویسندگان داستان های مصور و مدیران روزنامه ها، اعتراض می کنند. آدمی موهوم و شگرف، ابرمرد، به برکت هویت مضاعفش، به غایت مردم پسند شده است.

ابرمرد که از سیاره ای نابود شده به دنبال فاجعه ای، آمده و صاحب قدرت های شگرف است، در روی زمین با ظاهری محقر در لباس روزنامه نگاری به نام کلارک کنت زندگی می کند. خود را خجول و کمرو، فروتن و شکست نفس و زیر نفوذ و سلطه همکارش نشان می دهد. این استتار تحقیر قهرمانی که قدرت هایش به معنای واقعی کلمه، نامحدود است، در واقع مضمون اساطیری کاملا شناخته ای را از سر می گیرد. اگر به کنه مطلب برسیم، در می یابیم که اسطوره سوپرمن، دلتنگی و اشتیاق پنهان انسان جدید را که با علم به مسکنت و محدودیت خویش، آرزو دارد روزی چشم از خواب بگشاید و خود را شخصی استثنایی و قهرمان بیاید، تشفی می بخشد (الیاده، ۱۳۹۲).

میلز (Donald H. Mills) در کتاب قهرمان و دریا: الگوهای آشوب در اسطوره های باستانی، روایت گر نبرد قهرمانان داستان های اساطیری با امور آشوب بنیاد است. او مدعی است که روایت های اسطوره ای از سویی می کوشند که معنایی به تجربه هولناک امر آشوب بنیاد بدهند و از سوی دیگر چهارچوب مفهومی بنیادینی بسازند که با آن، به روش های معنادار، پیروزی قهرمان را بر امر آشوب بنیاد برای زندگی جوامع خاص خود مناسکی کنند (میلز، ۱۳۹۳). و این آشوبناکی ها در هر دوره از زیست انسان به طریقی متفاوت بر زندگی او تحمیل و از این روست که آنجا که نمی توانسته است با عینیات به مقابله با آشوب برخیزد دست به دامان اسطوره ها شده است.

الگوهای روایت اسطوره ای اینچنینی معمولا به شیوه های فهم پذیر با ویژگی های مهم محیط انسانی مطابقت دارند، مخصوصا هنگامی که الگوها مستلزم روابطی پویا و نامنظمند. این امر به ویژه در مورد محیط های اجتماعی صدق می کند (میلز، ۱۳۹۳). در مورد هر اسطوره باید توجه داشت چه کسی آن را نقل می کند، برای چه کسی و در چه زمانی (ستاری، ۱۳۸۹).

خلاصه آنکه اسطوره ها تصویرسازند و ساخته ی دست اساطیر، نه حقایق عینی، که اقناع در پذیرش و حرکت است. لذا آنگاه که اسطوره ی حاکمیت علم یا علم باوری با مظاهری مانند روپوش های سفید آزمایشگاهی و دانشمندان مورد احترام تصویری از آینده را در ذهن شما ایجاد می کند، اقدامات کنونی شما می شود، تلاش برای ورود به دانشگاه و آنگاه که اسطوره ی نوزایی و تولد دگرباره، تصویری از فرداهای بهتر را در ذهن شما ایجاد می کند، شما می توانید از گذشته های نه چندان خوب دست برداشته و به امید آینده ای بهتر باشید. اسطوره ها با نفوذ در ناخودآگاه، کار خود را به انجام می رسانند و فعالیت در سطح ناخودآگاه افراد، یک فعالیت فکری در حورزه ی نخبگان است. از سوی دیگر اگر سطح ناخودآگاه جمعی را نیز مد نظر قرار دهیم، نقش عمده اسطوره ها، بسیج افراد از طریق ایجاد امید و خوش بینی در آنها است.

اما طرح این پرسش که چه کسانی و یا چه نهادهایی می توانند در خلق تصاویر آینده از اساطیر بهره بگیرند با پاسخ هایی از قبیل خانواده، سیستم آموزش و پرورش، رسانه های ارتباط جمعی و … و یا این پرسش که فرایند شکل گیری و پایداری یک تصویر در ذهن چگونه است، با پاسخ هایی که روان شناسان و دانشمندان علوم شناختی به دنبال آن هستند، موضوعاتی هستند که برای پژوهش های بعدی در این حوزه پیشنهاد می شوند.