+

آینده نگاری راهبردی (۱)

۲ آذر ۱۳۹۳

آینده نگاری راهبردی یا آینده نگاری استراتژیک از جمله مباحث مطرح در آینده پژوهی است که البته گاهی میدان مناقشه میان مدیران استراتژیک و آینده پژوهان نیز هست. چرا که مدیران راهبردی به درستی ادعا می کنند که مباحث راهبرد و راهبردنگاری در سازمان سبقه ای بس طولانی داشته و آینده نگاری راهبردی صرفا یک نمایش جدید از همان مباحث در لوای آینده پژوهی است. و از طرفی آینده پژوهان عرصه آینده نگاری استراتژیک نیز با دست گذاشتن بر روی روش هایی چون سناریو پردازی و دلفی که آنها را روش های توسعه داده شده توسط خود می دانند، مدعی حرف هایی تازه در عرصه راهبردهای سازمانی هستند. شاید هم بد نباشد که مشاوران مدیریت که خود گرفتار رقابت هستند و هر کدام خود را منجی نهایی سازمان ها می دانند، با به کار بردن واژگانی مانند آینده نگاری شرکتی، آینده نگاری سازمان بنیان و غیره، وجه تمایزی پرطمطراق برای خود بسازند. به هر حال آنچه مشخصا قابل اثبات است هم پوشانی بالای میان این کلمات و تاکید همگی آنها بر اهمیت آینده و برنامه ریزی برای آینده است، که هر کدام مدعی انجام بهتر این برنامه ریزی هستند. این مقدمه مختصر، مدخل ورود به دیدگاهی متفاوت در آینده نگاری راهبردی است که حول مقاله ای با عنوان «Organizing strategic foresight: A contextual practice Of way finding» که در سال ۲۰۱۳ در ژورنال معتبر آینده پژوهی به چاپ رسیده، تنظیم شده است. متن حاضر صرفا نگاهی تازه به مبحث آینده نگاری استراتژیک در سازمان است (که البته می تواند به آینده نگاری ملی و بخشی نیز تسری داده شود). این نوشتار در سه بخش متوالی ارائه خواهد شد. لذا باز از خوانندگان جدی خواهش می کنم با صبر و حوصله همه قسمت های نوشته را مطالعه نمایند.

برخی مسائل در باب آینده نگاری راهبردی

سه مسئله متمایز در ادبیات آینده­ نگاری راهبردی پدیدار شده ­است که سبب چندپارگی در این حوزه شده و برای رفع آن یک چارچوب نظری یکپارچه مورد نیاز است. نخست ما در تعیین منبع یا سطح آینده­ نگاری به یک بعد دو وجهی میان فرد و سازمان (به عنوان منبع شناخت آینده) بر می­ خوریم. آلفرد نورث وایتهد (Alfred North Whitehead) با اشاره به آینده­ نگاری به عنوان یک ویژگی انسانی، آن را به عنوان «توانایی تشخیص درست و غلط در فضای سردرگمی و ابهام، تشخیص تحولات پیش از بدل شدن آن­ها به روندها، مشاهده الگوها پیش از ظهور آن­ها، و درک ویژگی­ های مربوط به جریان­ های اجتماعی که به احتمال زیاد مسیر رخدادهای آینده را شکل می­ دهند» تعریف می کند. از منظر اسلاتر (Slaughter)، «آینده­ نگاری توانایی پیشگویی آینده نیست… یک ویژگی انسانی است که به ما اجازه می ­دهد سود و زیان را بسنجیم، راه­کارهای مختلف را ارزیابی نماییم و روی آینده ­های ممکن در هر سطحی از واقعیت، برای استفاده از آن­ها به عنوان ابزار تصمیم گیری، سرمایه­ گذاری نماییم. آینده ­نگاری راهبردی مشروط به برخی از این تعاریف اولیه، غالبا به عنوان یک ویژگی یا صفت انسانی تصور شده­ است و با آن به عنوان یک صلاحیت و عملکرد مدیریتی برخورد می ­شود که مدیران «رویاپرداز» را قادر می ­سازد «به مرزهای پا­بر­جا نفوذ نمایند و فرصت­ هایی را به چنگ آورند که مورد غفلت دیگران بوده اند». چنین رویکردهایی با ارجحیت دادن به چنین افرادی به عنوان منبع نخست آینده­ نگاری راهبردی، معمولا به طور ضمنی یا صریح، نقش سایر ذی نفعان سازمان در تصمیم گیری درباره ی آینده را کاهش می­ دهند. در مقابل، پژوهش حاضر که ناهمگنی فردی را تایید می ­کند، در کنار پیچیدگی­ های نسبت دادن آینده ­نگاری راهبردی به افراد، از جمع (The collective) به عنوان منبع آینده ­نگاری راهبردی طرفداری می­ نماید. در واقع به جای تمرکز بر روی قابلیت های فردی در آینده نگاری استراتژیک، آن را به مثابه یک پدیده سازمانی مانند یادگیری سازمانی می داند.

در مقابل این پیشینه هستی­ شناختی مورد چالش، مشکل دوم آینده­ نگاری راهبردی، با بعد زمانی فرآیند یادگیری به ویژه نحوه سازماندهی داده ­های پراکنده در زمان به دانش معنادار معطوف به آینده سر و کار دارد. از این منظر، آینده­ نگاری راهبردی به یک ابزار یادگیری اجتماعی بدل می ­شود که توجه فرد و گروه، هر دو را به امکان­ های آینده و محدودیت­ های زمان حال جلب می­ کند. کنش کانونی آینده ­نگاری راهبردی که از پیش بینی، تخیل و کاوش (Probing) پیوسته ی آینده الهام گرفته، در ­مورد تفسیر آینده ناشناخته در مقابل پیشگویی آن است. مسئله مرتبط در اینجا این است که آینده­ نگاری راهبردی عملا همانند «یک رقص تکراری میان تجارب گذشته، واقعیات امروز و مسیرهای ممکن آینده» نقش آفرینی می کند و به شکلی روایت­ گونه گذشته، حال و آینده را به هم پیوند می دهد. به هر ­حال موضع ما در برخورد با زمان به عنوان پدیده­ ای عینی و خطی، موجب شده تا از آینده ­نگاری راهبردی به عنوان روشی برای پیش بینی آینده کاریکاتور ساخته شود، یا مطالعات آینده­ پژوهانه که کاوش آینده ­نگاری راهبردی را به عنوان یک فرآیند یادگیری اجتماعی که می­ تواند هر دو سطح فردی و اجتماعی مشارکت را به­ هم پیوند دهد را، محدود ­نماید.

تاکید همزمان بر گذشته، حال و آینده، با افزایش ارتباط و اتصال زمانی میان حافظه، توجه و انتظارات؛ معنا­بخشی (Sense-making فرآیند معنا بخشیدن به یک تجربه، حس انگیزی یا محسوس سازی) بازنگرانه را ممکن و تقویت می­ سازد. کانمان و میلر (Kahneman and Miller) این موضوع را این­طور مطرح کرده­ اند که «استدلال نه تنها رو­به­ جلو از انتظار و فرضیه به تایید و بازبینی، بلکه همچنین رو­به­ عقب از تجربه به آنچه به خاطرمان می ­آورد یا ما را وا می­ دارد که در موردش فکر کنیم، جریان دارد». اهمیت این سفر در زمان با مفهوم برخورداری از دانش آینده­ نگاری ( Foresightfulness) سازمانی که توسط تسوکاس (Tsoukas) و شفرد (Shepherd) ترویج پیدا کرد، شامل این نکات است که (i) تاکید بیش از حد بر گذشته ممکن است تشخیص تغییرات نامحسوس را محدود نماید، (ii) تاکید بیش از حد بر زمان حال ممکن است منجر به سازمانی شود که بر اساس تغییرات نامحسوس در محیط خود عمل نمی ­کند، در حالیکه (iii) تمرکز بیش از حد بر آینده می ­تواند به سازمان­ هایی منجر شود که از هوس ­ها و مدهای پرخرجی پیروی ­کنند که می­ توانند شایستگی و قابلیت­ های جاری را نابود نمایند.

در حالیکه محققان آینده­ نگاری بعد زمانیِ آینده ­نگاری راهبردی را تصدیق می­ کنند، انحراف تحقیقات از مسیر منطقی تلاش برای فهم ابعاد خُرد تفکر فردی و گروهی، تحت تاثیر پارادایم غالب که گرایش به ابزارها و روش های کشف آینده دارد، به یکی از مشخصه های این حوزه تبدیل شده است. بخش عمده ­ای از این امر به مشکل سومی که شناسایی کرده ­ایم، پیوند خورده است: باوری که به طرز عجیبی گسترش یافته است مبنی بر این که آینده­ نگاری راهبردی را به عنوان یک مولفه واحد، و اغلب گسسته، از فرآیند برنامه ­ریزی مشخص می­ نماید که به سازمان­ ها کمک می­ کند بر ایستایی چیره شوند. یعنی به عنوان یک عمل اپیزودیک که می ­تواند به سازمان­ ها کمک نماید تا چشم­ انداز خود را وسعت بخشند، آینده را کاوش نمایند و به نوبه خود، توانایی برای مواجهه با تغییر شتاب­ گرفته و عدم قطعیت­ های ناگزیر را که ویژگی های اصلی محیط هستند، توسعه دهند. (برای مثال بنگرید به مقاله ای در این زمینه در شماره ی ۹ از نشریه هنر نهم).

در نهایت، این گونه اعمال تحت لوای آینده نگاری استراتژیک به عنوان یک ابزار مداخله­ گرا (Interventionist)، یا «دستورالعمل­» پیش شرط برای هر سازمان «بیمار» که برای تجدید حیات خود تلاش می­ کند، مورد استفاده است. طیف گسترده ­ای از روش­ شناسی­ های تحلیلی مبتنی بر استفاده از روش های کمی نیز به منظور توصیف این گونه آینده نگاری مورد استفاده قرار گرفته­ اند که از آن جمله می توان به دلفی (Delphi iteration)، بازی کسب و کار (business war-gaming)، سناریو­پردازی (scenario plannig)، هوش رقابتی (competitive intelligence)، چشم­ اندازسازی محیطی (peripheral visioning)، برون­ یابی روندها (extrapolation) و وایلد کارت­ ها یا شگفتی سازهای اجتناب ناپذیر (wild cards) اشاره کرد. به ویژه، سناریو­پردازی در میان این روش ­شناسی­ های آینده­ نگاری بیش از همه از لحاظ نظری توسعه یافته و محبوب است و سرشار از رویکردهای متعدد اما مشابه به منظور سازماندهی آن در طیف گسترده­ ای از بافتارها است. هم محققان (دانشگاهیان) و هم کنش­گران، سناریو­پردازی را درون «چارچوب عقلانیت علمی» توسعه داده­ اند، و اگر چه سناریوپردازی به طرز گسترده­ ای متکی بر ابزار کمّی، قدرت چشم اندازساری و شناخت است، در مقابل، عمل سناریوپردازی در قالب فعلی خود، نظام­ مند و خطی است، و اغلب نیازمند تسهیل توسط یک مشاور بیرونی است. از این­رو چنین روش­ شناسی­ هایی اغلب ممکن است به عنوان عمل تحمیل منطق حاکم بر گروه­ های زیردست از طریق سناریوهای بدیل کوتاه یا درکی ایدئولوژیک از پیامدها پدیدار گردند.

آینده نگاری راهبردی

به علاوه، بیشتر سازمان­ ها غالبا لازم می­ دانند به خودی خود اقدامات آینده ­نگارانه را درون اقتضائات زمان با توجه به محیط آشفته­ ای که آن­ها در آن قرار گرفته ­اند، تصویب نمایند. برت (Burt) و ون دِر هیدن (Van der Heijden) به طور کلی با تشخیص حد برجسته فعالیت­ های آینده ­نگاری، استدلال می­ کنند که فعالیت­ های سناریو­پردازی باید «شیوه­ای مستمر از تفکر در سازمان در مورد آینده، و نه صرفا یک مداخله اپیزودیک» باشد. به علاوه، تسوکاس و شفرد (Tsoukas and Shepherd) در مخالفت کامل با آینده­ نگاری راهبردی به عنوان یک فرآیند اپیزودیک استدلال می­ نمایند که برخورداری از دانش آینده ­نگاری تنها زمانی به یک مهارت سازمانی بدل می­ شود که کارشناسان و/ یا مدیران ارشد تنها در زمان­ های معین به منظور مواجهه با پدیده­ ای به نام «آینده» از تفکر آینده­ گرا استفاده نکنند. در جای دیگر، کانها (Cunha)  و دیگران  با اتخاذ دیدگاهی انتقادی نسبت به فعالیت­ های آینده­ نگاری راهبردی همچنین به طرز متقاعد­ کننده ­ای استدلال می­ کنند که محیط های نامطمئن، سخت و رقابتی، می طلبند که سازمان ها با آینده نگاری نه به عنوان یک فعالیت اپیزودیک بلکه به عنوان فرایند مستمری از هم گامی با محیط برخورد کنند. (واژه اپیزود (Episode) به معنای رویداد و حادثه است)

نظریات جدید در ادبیات آینده ­نگاری، توجهات را به  تئوریزه کردن آینده­ نگاری به عنوان یک فعالیت اجتماعی به منظور تطبیق با تغییرات، بدیهه گویی (Improvisation) و پتانسیل تغییر ناشی از اقدامات «آینده ­نگارانه» جلب کرده­ است. این جریانِ از لحاظ هستی ­شناسی آینده ­نگاری راهبردی را به عنوان شدن(Becoming) پیوسته و انعطاف ­پذیر تلقی می ­کند و استدلال می ­کند که درک آینده، ما را ملزم می­ دارد که فعالیت­ های سازماندهی روزمره و تعاملات خرد میان اعضای سازمان را بررسی نماییم. تاکنون اطلاعات کمی در مورد ظهور خلاق آینده ­نگاری راهبردی از درون سازمان­ ها (به جای هدایت شدن از بیرون) در دسترس قرار گرفته است، در نتیجه ما می پرسیم چگونه آینده­ نگاری راهبردی در فعالیت روزمره بازیگران سازمانی تصویب و بازتولید شده ­است. ما با موشکافی زندگی سازمانی از بعد زمانی آن ادعا می­ کنیم که فعالیت­ ها (Practices) در زبان، «اعمال روزمره» و تعاملات پیوسته بنا نهاده شده­ اند، و از این­رو ارتباط معرفت شناختی ناگزیری با آینده نگاری راهبردی دارند.

لذا به منظور شناخت فعالیت های آینده نگاری استراتژیک پیشنهاد می شود که به سراغ تئوری عمل (practice theory) برویم. این تئوری در مورد نحوه بودن جامعه است. در مورد انگیزه ها، نیت ها و محرک هایی که جهانی که در آن زندگی می کنیم را می سازند. به طور کلی این تئوری دیالکتیکی پویا بین ساختارهای اجتماعی و عاملیت انسان است. در ادامه بحث با تمرکز بر روی این تئوری به بسط دیدگاه جدید در مورد آینده نگاری راهبردی خواهیم پرداخت.

ادامه دارد…

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...


logo-samandehi تایید