+

نامه ای به دخترم

۱ خرداد ۱۳۹۷

نامه ای به نفس خیالیم

دختر عزیزم نفس بابایی سلام
تو یک انسان واقعی نیستی، در واقع تو یک خیال هستی در ذهن من. اینکه من دوست داشتم اگر پدر می شدم فرزند دختری داشته باشم که نامش را نفس بگذارم. حالا اصلا خیالی یا واقعی بودن تو چه اهمیتی دارد؟. چه فرقی می کند؟ اصلا از کجا معلوم من هم خیال نباشم؟ تو یک خیال در ذهن یک خیال دیگری که او هم در ذهن خیالی کس دیگری زندگی می کند. یا بگذار قضیه را کمی ساده تر کنم، بیا فرض کنیم من و تو قبلا بوده ایم و قبلا زندگی کرده ایم.
به هر حال دختر عزیزم می خواهم اعتراف تلخی را از زبان من بشنوی. بدان که همیشه آینده ی تو برایم مهم بود. فکر می کردم نفس من باید آدم بزرگی شود. در خیالم که تو را نصیحت می کردم می گفتم نفسم تو باید به مدرسه بروی، حسابی درس بخوانی و برای خودت آدم مهمی بشوی. دلداری ات می دادم که زن بودن تو نه تنها ضعف تو نیست، بلکه اوج بالندگی توست. در خیالم تو را به بهترین مدرسه می بردم، کارنامه هایت برایم مهم بود، همیشه با معلم هایت در ارتباط بودم مبادا یادشان برود که نفس من و نفس های خیلی دیگر از والدین، آنجا دارند رشد پیدا می کنند. همیشه با خودم مدارس را تحلیل می کردم و مُصر بودم ببینم مدرسه خوب چگونه جایی است.

کارگاه آینده پژوهی مدارس

کارگاه آینده در مدارس با رویکرد آینده ی محیط زیست

 

اما نفس عزیزم پدرت را ببخش، من اشتباه بزرگی در حق تو کردم. جایی که تو رفتی و جایی که همه کودکان این سرزمین می روند، جای ترسناکی است. وحشت سلاخی خلاقیت تو در راهروهای زنگار گرفته ی مدرسه. وحشت میزهای جداجدای شما در سلول های کلاس، وحشت تازیانه معدل و نمره بر پشت ذهن شما و وحشت پدری چون من که می خواهم همه آنچه نبودم تو باشی. مدرسه ها زندان های وحشتناکی هستند که نظام آموزشی در همکاری با ما والدین ساخته اند تا نگذارند تو و دوستان تو چیزی شوید که دوست دارید.

کارگاه آینده در مدارس ابتدایی

 

من را و ما را ببخش. دلم می خواست به عقب برگردم. همان روز اول مدرسه اول مهرماه، دست تو را می گرفتم می رفتیم بیرون شهر. می رفتیم پناهگاه حیوانات به سگ ها غذا می دادیم، بعد توی راه درباره حیوانات با هم حرف می زدیم. می رفتیم پارک تا تو با هم سن و سال هایت بازی کنی که بلد شوی اگر دست کسی را موقع زمین خوردن بگیری یکی دستت را می گیرد.
شب با هم می رفتیم تئاتر و وقتی برگشتیم با هم آشپزی می کردیم. و در همه این مراحل به تو چیزهایی یاد می دادم. حساب و فیزیک و زیست شناسی یاد می گرفتی اما برای یاد گرفتنشان چیزی را از دست نمی دادی.

ما را ببخشید.

۲ دیدگاه برای “نامه ای به دخترم”

  1. بهداد گفت:

    سلام – چه متن و چه خیال بجایی دارید – چه خوب که بالاخره کسی پیدا شد و نوشت در مدارس ما چه به روز ما آمد و هنوز همان را برای فرزندانمان ادامه میدهیم.
    بقول ژان ژاک روسو که مضمونی از حرفش در کتاب امیل یادم هست، بچه ها نباید تا سن ۱۲ سالگی پشت میز درس بخوانند! باید دور معلم بایستند و درس بخوانند؛ و بدوند و تجربه کنند. نشستن کسالت بار است و ایستادن حواس را جمع میکند.

    پایدار باشید.

  2. سلام
    چه خوب که به بچه ها اهمیت می دهید و برایشان وقت می گذارید. آنها به راستی آینده ما هستند و آینده را می سازند …

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...


. logo-samandehi تایید