امروز۲۵ شهریور ۱۳۹۸

راه و رسمِ آینده پژوهی

آینده پژوهی

چرا ما می توانیم گذشته را به خاطر بیاوریم، اما آینده را نه؟. آیا به راستی آینده به خاطر آوردنی نیست؟ هیچ کس خاطره ای از آینده ندارد؟ هیچ داستانی از آینده وجود ندارد؟ آیا ما بر لبه ی تاریکی ایستاده ایم و هیچ چیزی از آینده به ذهنمان خطور نمی کند؟. یا شاید هم به زعم برخی جذابیت آینده در همین است که هیچ کس نمی تواند آن را به خاطر آورد؟ من البته عقاید دیگری دارم.

جذابیتی که در به خاطر نیاوردن آینده نصیب ما آدمیان می شود از دو منظر قابل توجیه است. اول آنکه ما و دیگران را نسبت به پیش آیندها در کفه ای مساوی قرار می دهد و دوم اینکه این به خاطر نیاوردن آینده چون شرابی کهنه، سرخوشی ناشی از خلصه ی پوچ گرایی نسبت به آینده را به ارمغان می آورد. جذابتی از سر رها کردن موضوعی پیچیده به حال خود و خرامیدن زیر لحاف نمی دانم و نمی خواهم بدانم.

اما همه آن معتادان به نیاندیشیدن و رها کردن چالش ها برای بعد هم می دانند که از سر اجبار روزی باید با مسائل رودر رو شوند و آن روز قوی ترین افیون های تاریخی هم نمی تواند چشمان آنها را بر روی آنچه آنها را در می نوردد و از رویشان رد می شود، بسته نگه دارد.
فکر نکردن به یک سوژه، حدوث آن را نه کان لم یکن می کند و نه به تاخیر می اندازد. پس حتی اگر مغزهای کوچک زنگ زده ی ما برای به خاطر نیاوردن آینده تربیت شده اند و گذشته گرایانی محصول بازی های تاریخی هستیم، باز باید برای بقاء هم که شده روزی خودمان را به تخت تجربه های تلخ ناشی از نادیده گرفتن آینده ببندیم و ترک اعتیادِ گذشته گرایی کنیم.

آینده پژوهی

کُشتنِ گذشته به نفع آینده

آینده پژوهی 

جامعه ایرانی اگر می خواهد پرواز کند باید وزنه های گذشته را از پرهایش باز کند. این حرف حتما به مذاق آنها که در حالی که دارند برای ویزای شغلی دنبال گارسونی در رستوران های آلاباما یا جورجیا می گردند یک تابلوی خوشنویسیِ «چو ایران نباشد تن من مباد» بالای سرشان دارند و خوردن آبگوشت را بدون پیاز مکروه می دانند و به این که پارسیان اولین کسانی بودند که عطر را و دستشویی فرنگی را و تفاوت بین دست چپ و راست را فهمیدند، افتخار می کنند، ناخوشایند خواهد آمد. اما باید انتخاب کنیم یا ساختن آینده ای بهتر برای کودکانمان یا تا ابد افتخار کردن به یک سری اولین های احمقانه.
بله آینده به خاطر آوردنی است، آینده را می توان به خاطر آورد و درست همین جا است که آینده پژوه بودن معنا پیدا می کند. آینده پژوه کسی است که آینده را پیش از اتفاق افتادن در ذهنش تجربه کرده است و از آن تجربه ها خاطره دارد.
اما به خاطر آوردن آینده در ذهنی آینده گرا، تضمینی برای به واقعیت تبدیل شدن آن آینده نیست. درست تر این است که بگویم خاطره بازی آینده دلیلی بر اتفاق افتادن تمام و کمال آینده نمی شود. آینده پژوهی با ابزارش مانند سناریو، با رویکردهایش مانند انتقادی، تفسیری و یادگیری حین عمل و با الزاماتش مانند مشارکت، می کوشد به قدر توان خاطراتی از آینده بسازد تا راهنمای ما برای طی کردن مسیر پیش رو باشند. اما هیچ تضمنی نه می دهد و نه می تواند بدهد که خاطراتش آینه ی تمام نمای آینده اند. هر جا درخواست بی جایی از آینده پژوهان داشتید که چرا در پیش گویی آینده ناتوانند، یادتان باشد که چقدر تاریخ نگاران در موردِ گذشته های حتما گذشته عقاید متفاوتی دارند.

اما مورد دیگر این است که نباید به آینده پژوهان اجازه داد در دام همه چیز دانی بیافتند و گمان کنند که همه ی آینده را می توانند به خاطر بیاورند. این توهم همه چیز دانی گاهی از جهالتِ نسبت به آینده بدتر است. زیرا آدم جاهل شاید روزی برای دانستن متقاعد شود، اما آدم همه چیز دان اصولا چیزی برای دانستن جدید ندارد.
قسمتی بزرگی از آینده وجود دارد که فقط مربوط به آینده است و برای فهم آن باید منتظر بمانیم تا به زمان حال تبدیل شود و اتفاق بیافتد. اما قسمت دیگری از آینده را می توان به خاطر آورد. از این جهت آینده پژوه دو مرحله ی مهم را در سیر فکری و حرفه ای خود طی می کند که این دو مرحله نه آغازاند و نه پایان، بلکه پی در پی اتفاق می افتند. نخست اعتراف به نادانی است. در پیشگاه مقدس زمان می ایستی و اعتراف می کنی که من تو را نمی دانم. مرحله ی دوم شوق و عشق به دانستن است و این دو مرحله در پی هم می آیند. کمی دانستن، اعتراف به نادانی و دوباره کمی دانستن. این شیوه زیست حرفه ای یک آینده پژوه است.

اشتراک‌گذاری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code